تبليغاتX
طنز اما تلخ - سیاسی

احسان ---<

 

بووووووووووووووووووق، بوق بوق – صدای خطوط مخابراتی

 

مصطفی: حاجی انصافاً اگر این سید هوای ما را نداشت چه کار می کردیم.

مرتضی: آره، خدا خیرش بده، اول ما را آورد رو خشکی، حالا هم که از تو خیابان ما را خلاص کرد.

 

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 1:58 توسط م.ا |

به قول وزیر فرهنگ هیتلر، دروغ را باید آنچنان بزرگ گفت که کسی باور نکند که دروغ است. مثل همین پایان یافتن این نوشتار های سرخ و سیاه.

 

احسان ---<

 

آقا چقدر احساس غرور کردیم از پرتاب ماهواره به فضا. حال که ما در کشورمان اقوام لر را داریم که در پرتاب سنگ و کلوخ مهارت خاصی دارند، حیف بود که پرتاب ماهواره را به دست اژنویان می سپردیم. البته هیچ جای تعجب نداشت که دیگران از چنین اقدامی تعجب کنند.

 

وییییییییژ.. ، بوووووووووووووق، ... – صدای خیابان

 

حاجی: بچه ها برید دعا به جون سید کنید که ما را از دریا فرستاد رو خشکی، وگرنه خدا می دونه تا حالا چند تا ناو آمریکایی را منهدم کرده بودیم.

مصطفی با نیش خند: حاجی اینجا گشت زدن دسته کمی از دریا نداره ... !

حاجی: چطور مگه؟

مرتضی با خنده: بهتر هم هست.

بیسیم چی که الان یه کلاش دستش هست: راست میگه، اینجا بهتره.

حاجی: چرا؟

مرتضی: حاجی ما اینهمه تو دریا گشتیم، هیچ پری دریایی ندیدیم. ولی اینجا تو خیابون ها ...

حاجی: استغفرالله، از تو انتظار نداشتم مرتضی، اگر سید اجازه می داد همین جا همه این ها را چادر به سر می کردم.

مصطفی: حاجی نگاه اون دختره کن مانتوش تا 4 انگشت زیر نافش هست.

حاجی با کنایه: تو نافش را از کجا دیدی؟

مصطفی: آخه دکمه های پائین مانتوش بازه حاجی ...

حاجی با کنجکاوی: کجاست این مفسد که می گی؟

مصطفی: تو اون مغازه روبرویی، همون لباس فروشی.

مرتضی: اون ها حاجی، لباس فروشی ثریا، پرده دم درش هست، لباس زیر زنانه می فروشه ...

 

وییییییییژ.. ، بوووووووووووووق، ... – صدای خیابان

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 0:46 توسط م.ا |